
............................................
و هیچ.....
ادامه .....
دوست من !
دوست من ! وقتی تو با روز هستی ، من با شب هستم ؛ و حتی آن هنگام نیز از نماز ظهر سخن میگوییم که بر فراز کو ه ها می رقصد ، و از سایه ی ارغوانی می گوییم که تمامی دره را فرا گرفته است . تو آواز های شبانه ی
مرا نمی شنوی و بال های ÷رواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی ، و من نیز نمی خواهم تو آن ها را ببینی با بشنوی ! من با شب نتها خواهم بود.
وقتی تو به بهشت جاویدان فرا می روی ، من به جهنم فرود می آیم . آن هنگام ، تو از آن سوی خلیج گذر نا÷ذیر ، مرا می گویی : رفیق همراهم و همدمم و من نیز تو را ÷اسخ خواهم داد:همدم من ، رفیق همراهم .زیرا نمی خواهم تو جهنمم را ببینی ؛ شعله دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ مشامت را ÷ر خواهد کرد . من نیز آنقدر دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آنرا ببینی . من در جهنم تنها خواهم بود .
ادامه دارد......

دوست من !
دوست من ! آنچه می نمایم ، نیستم . آنچه هست لباسی است که بر تن میکنم ؛ لباسی که به دقت
بافته شده تا مرا از سوالات تو و تورا از کوتاهی و اهمال من محافظت کند.
دوست من ! آن من دیگرم . در خانه ای از سکوت زندگی میکند ، و برای همیشه همان جا باقی خواهند ماند ،
غیر قابل درک و دست نیافتنی .
نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام میدهم اعتماد ؛
که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا و رفتار من چیزی نیست جز آرزوهای تو در عمل !
وقتی می گویی : باد از جانب غرب می وزد ؛ میگویم : آری از سوی غرب می وزد، زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من به باد نیست که به دریاست . تو نمی توانی اندیشه ی در یایی ام را بفهمی ، من نیز نمی خواهم آن را دریابی .من در آن دریا ، تنها خواهم بود .
ادامه دارد