عید رو به شما مسلمانان تیریک می گم.با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز
ضمن تبریک به مناسبت عید بعثت...
قرار بود امروز از کسی نام ببرم که داستان رو به شکل زیبایی خاتمه داده...
نمی دونم تا حالا تو شرایط سخت انتخاب بهترین ها قرار گرقتید یا خیر...
اما مطمئنا شرایط بسیار دشواریست به خصوص اگر خودت داستان نویس ماهری نباشی و بخوای بهترین داستان نویس رو انتخاب کنی.
از طرف دیگه بفهمی شرکت کننده ها هر کدام قلم خود را در دست گرفته اند ومطابق میل خود نوشته اند و
صد البته جالب نوشته اند و
مهم تر از همه اینکه فکر کنی همه ی شرکت کننده ها بهترین اند.
مسابقه تمام شده....
و همه ی نظرات تایید...
اما من شاید اصلا فکر نمی کردم که اینقدر شرکت کننده ها کم باشند.
5 نفر!!!
مشکلی هم نیست بازم خدا رو شکر.
مسلماهرچه تعداد شرکت کننده ها کمتر باشه ..انتخاب سخت تر خواهد بود.
و این 5 نفر که لطف کردن شرکت کردند...حتما در این زمینه با تجربه بوده اند...
تقریبا می شه گفت پایان داستان به روایت خانم ها : دلتنگ و ریحانه و آقای سینا
شبیه به هم بود و در عین حال شبیه به داستان اصلی
اما آقایان رئوفی و آرین برداشتی متفاوت داشتند که به نوبه ی خود قابل تامل و تحسین است.
من از همه ی شما نه به عنوان یک شرکت کننده ی خوب بلکه به عنوان کسانی که از من و از مسابقه ی من حمایت کردند تشکر می کنم...
و
در این قسمت از شما دوستان خواهشمندم نظر تان را در باره ی برگزاری این چنین مسابقه هایی بفرمایید.
من داستان کوتاه دیگری را نیز در اختیار دارم و اگر موافقید آن را به عنوان مسابقه ای دگر در پست بعدی
درج نمایم.
از هر گونه نظرات، پیشنهادات وانتقادات شما در این زمینه استقبال می کنم.
پایان اصلی داستان
باقی قورباغه ها که از نجات یافتن قورباغه دیگر چندان راضی به نظر نمی رسیدند،
دورش حلقه زدند و با عصبانیت گفتند : مگر نشنیدی که فریاد زدیم خودت را رها کن؟
مگر نمی شنیدی که همگی با هم می گفتیم تو مردی، تو مردی؟؟؟
قورباغه نجات یافته خاک و خل را از تنش تکاند و به آرامی گفت:
ببخشید دوستان ، گوش های من سنگین اند و به درستی حرف دیگران را نمی فهمم.
من در تمام این مدت خیال می کردم که شما ها تشویقم می کنید تا از چاله رهایی یابم و به همین دلیل انرژی بیشتری گرفتم . خودم را نجات دادم .
شما ادامه دهیدسلام !
ضمن تبریک به دلیل پیروزی لبنان،
برایتان یک مسابقه در نظر گرفته ام . این داستان را به دلخواه و به روایت خودتان در قسمت نظرات وبلاگم
به پایان برسانید. هر یک از شما شرکت کنندگان محترم که به شکل جذاب و زیباتری این داستان را به پایان برساند...برنده ی این مسابقه خواهد شد.
مهلت : تا روز دوشنبه سی ام مردادماه
من تا روز دوشنبه هیچ نظری را تایید نخواهم کرد ...تا مبدا کسی از داستان دیگری سود جوید...
اما در صورت امکان در پایان هر شب از بین شرکت کنندگان بهترین نوسنده را مشخص می نمایم.(تا روز موعود)
و در روز سه شنبه(31 مرداد) ضمن اعلام بهترین نویسنده و تایید نظرات مربوط، پایان داستان را به روایت نویسنده اصلی
و همچنین به روایت شخص برنده مسابقه خدمت خوانندگان عزیز عرض می نمایم.
موفق و پیروز باشید
ایام به کامتان خوش.
*******************************************************
قصه دو قورباغه
گروهی از قورباغه ها دسته جمعی می رفتند و آواز می خواندند که نا گهان دو تا از آن ها با هم در سیاهچالی سقوط کردند.ولی پیش از آن که در اعماق تاریک سیاهچال ناپدید شوند ، موفق شدند خودشان را به دیواره سیاهچال بیاویزند.
هر دو قورباغه به سختی تلاش می کردند که از چاه رهایی یابند . اما قورباغه های دیگر دسته جمعی فریاد می کشیدند : شما مردید ، هیچ راه نجاتی نیست . بیهوده تلاش نکنید....
دو قورباغه حرف های گروه را نادیده گرفته و مدام تلاش می کردند تا خودشان را به بالای چاه بکشند. آن ها از هر حربه ای استفاده می کردند ، ولی در مقابل ، هر وجبی که بالا می آمدند ، دو وجب به قعر چاه نزدیک تر می شد .
قورباغه ها ی دیگر که از دیدن این منظره هیجان زده بودند ، مرتب در اطراف چاه جست و خیز می کردند و عربده می زدند : شما ها مردید. رنج خودتان را بیشتر نکنید.
بالاخره یکی از قورباغه ها سرش را به علامت تسلسم فرود آورد ، دیواره چاه را رها کرد و با ضجه ای خفیف ولی ممتد به قعر چاه سقوط کرد و دسته قورباغه ها صدای متلاشی شدنش را شنیدند و غش غش خندیدند.
با این همه قورباغه دوم دست از تلاش بر نداشت .او تمام انرژی خود را در بازوانش جمع کرد و به دیواره ی چاه چنگ انداخت .بارها تا دهانه بالا آمد و دوباره سقوط کرد و در میان چاه به دیواره ها آویزان شد.
قورباغه های دیگر حتی یک لحظه هم دست از سر و صدا بر نمی داشتند و مدام فریاد می زدند: تو هم مردی ، تو هم مردی.
قورباغه بیچاره تلاش می کرد زندگی اش را نجات دهد و قورباغه های دیگر می خندیدند و می گفتند : تو فقط رنج خودت را افزون می کنی.در این دم آخر لااقل آسوده بمیر . عضلاتت را شل کن و اجازه بده که به قعر چاه فرو روی.تو مردی ، تو مردی.
قورباغه دوم اما دست از تلاش برنداشت تا بالاخره موفق شد خودش را به بالای چاه بکشد و نجات دهد..........